برای زندگی کردن راه های مختلفی هست ،
راه های پر خطر ،
راه های کم خطر ،
راه های خوب ،
راه های بد ...
مثلا همین الآن که در حال نوشتن این مطلب هستم ، می توانم خیلی راحت پا شوم و بروم کنار پنجره ی رو به دریا بایستم
پرده را کنار بزنم و آرام پنجره را باز کنم ،
{خاطرات}
پاهایم را روی طاقچه بگذارم و خنکی طاقت فرسایش را حس کنم ،
و بعد پرواز ...
{زیباست}
درست مانند عقربه های ثانیه شمار یک ساعت،
تیک و تاک ،
تیک تاک ،
.
.
هزار و یک ،
هزار و دو ،
هزار و سه ،
هزار و ....
برخورد سر با زمین اختلالی را در راه پیام های عصبی وارد میکند و نور بصورت شکست های متمادی به بخش تفسیر در مغز فرستاده میشود و تمام چیزی که تو میبینی فاصله ای به اندازه ی 1 هزارم ثانیه است و تمام ....
{عقربه ها می ایستند ، برای همیشه }
یا حتی میشود به یک تفنگ فکر کرد ،
روی جمجمه که قرار میدهی سنگینی و سردیش به راحتی قابل لمس است ،
فشار انگشت و واهمه ای از آنچه که قرار است اتفاق بیفتد ،
یک چشم کمی بسته میشود تا صدا باعث آزار نباشد ،
با فشار دادن ماشه ،
و رها شدن ضربه زن ،
باروت انتهای تفنگ منفجر میشود و مرمی طلایی و زیبایش با سرعتی نورانی در لوله ی تفنگ و مارپیچ خان هایش راهش را بسوی دنیای نا آشنای بیرون جستجو میکند ،
چرخشی زیبا و آتشین ،
مرمی از پوست سر که رد می شود ،
دیگر کار از کار گذشته است ،
آرام با جمجمه برخورد میکند و راهش را به میان مغز باز میکند ،
آرام آرام بافت ها را پاره می کند ، و
تو حتی نمی فهمی چه اتفاقی برای تو افتاده است !!!!
{ به همین راحتی }
البته میشود برای زندگی هدف هایی هم داشت ،
مثلا همین گوسفند ها ! به دنیا می ایند ، چَرا می کنند ، ذبح میشوند ! بدون انکه کوچکترین درک انتزاعی از محیط اطرافشان داشته باشند ،
هدف گوسفند ها برای زندگی یک چیز بیشتر نیست ! مردن ...
و یا همین درخت های اکسیژن ساز !
آرام آرام رشد می کنند و هوای پیرامون خودشان را عاری از هرگونه آلودگی ای می کنند ،
مفید هستند ، اما ! "بی دلیل مفید هستند !"
چوب می شوند ، کاغذ می شوند ، صندلی من و تو می شوند و شاید ذغالی برای کباب آخر هفته !!!
بدون هیچ درک انتزاعی و شهودی از آنچه برای محیط اطراف و خودشان اتفاق می افتد ...
البته ! گوسفند ها و درخت ها سرنوشتی عجیب و بهم پیوسته دارند ،
گوسفند ها علف های هرز را می خورند ، برگ ها را می خورند ، برگ درخت ها و نهال های تازه را می خورند ،به عبارتی دیگر و از نگاهی دیگر گوسفند ها قاتل درختان هستند !
و درختان چوب می شوند تا پناهگاه و آغل همان گوسفندان باشند ، آبدان همان گوسفندان باشند . در حقیقت درختان برده بی درک و شهود گوسفندان قاتل اما بدون درک و انتزاع هستند !!! . .
{برف می آید ، می نشیند روی صورت خسته ی تو }
{سفید و زیبا }
{ آه ... }
.
.
اما سهم من ، سهم من از این همه بازی بی انتهای روزگار چیست ؟
پرواز ؟! چرخش زیبا و آتشین ؟ چریدن ؟ یا ....
وقتی پا به بیرون می گذارم یک مشت گوسفند می بینم ! یک مشت درخت !
{به دنیا می آیند !}
{می خورند !}
{می خوابند !}
{می کشند !}
{می میرند ! }
{و نمی دانند ... }
اگر بی هدف باشم ، پس چرا هستم ؟
در این دنیا !
در این تنهایی !
در این ظلمت ...
گاهی باید زمزمه کنم قطعه ای از سهراب را !
{رخنه ای نیست در این تاریکی ، در و دیوار به هم پیوسته }
{سایه ای لغزد اگر روی زمین ، نقش وهمی ست ز بندی رسته ... }
پ.ن : پرواز ؟! چرخش زیبا و آتشین ؟ چریدن ؟ و یا ...